تبليغاتX
بارون عشق

بارون عشق

-

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم با جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران ‏اول به دست آرم تو را بعدآ گرفتارت شوم
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:10  توسط بهنام  | 

ياد تان باشد غم

              در هر خانه بي خورشيد را

                     بي صدا مي كوبد

بي صدا مي آيد

بي صدا مي ماند

                            خانه ات از خورشيد

                                     پر زيبايي باد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:0  توسط بهنام  | 

http://www.relationshiptalk.net/images/brokenheart1.jpg
نیمه گمشده ام آخر کیست  
این سوالیست که با خود دارم

نیمه گمشده ام یک سیب است  
سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید
 
نیمه گمشده ام یک آهوست  
وچه چشمان سیاهی دارد
چقدر تندرواست  
مثل این که دل او نیز هوایی دارد
 
نیمه گمشده ام یک دریاست  
چقدر موجو تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد

نیمه گمشده ام یک رود است  
از کنار دل من می گذرد  
و ترش می سازد  به هوای دل سودا زده اش

نیمه گمشدهام یک کوه است  
پر صلابت پر حجم  و عجب شرم و حیایی دارد  
 
نیمه گمشده ام یک بید است
که به مجنون صفتی مشهور است

نیمه گمشده ام یک فصل است  
که همه فصل خدا را دارد

نیمه گمشده ام یک ساز است  
و صدای نی مجنون دارد  
و صدای دل پر درد زمان  که برای دل من می خواند
 
نیمه گمشده ام یک ابر است  
سیرت و صورت زیبا دارد  
ولی گه گاه دلش می گیرد  پس کمی اشک ز خود می بارد

نیمه گمشده ام یک دشت است  
پر ز گلهای شقایق شده است  
پر ز عطر است پر ز سنبل  
پر ز خواب گل مریم شده است  

نیمه گمشده ام مهتاب است  
که شب تار به هم می پوید  

نیمه گمشده ام یک تنهاست
که دلی پر ز شکایت دارد
و کسی را به نفس می خواهد  که بر او راز و غم دل گوید
 
نیمه گمشده ام در یاد است
 و درون دل من می ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:43  توسط بهنام  | 

خواستگاری در دوره های مختلف
 
يك هفته پس از خلقت آدم:
چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.
 
پانصد سال پس از خلقت آدم:
با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا(يعني من موقع زنمه(
بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت  جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.

دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .اونجا از تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟ آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟
بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.
 
ده سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد چون پس از ازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست.
 
هم اكنون:
به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.البته از"ام اس ان" يا "آي سي كيو"هم مي توانيد استفاده كنيد ولي انها آيكنهاي لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند . پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست "اد" مي كنيد و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد . البته ياهو قول داده كه نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:54  توسط بهنام  | 

من و تو فرشته هايي هستيم كه فقط يك بال داريم موقعي ميتوانيم پرواز كنيم كه همديگر را در اغوش بگيريم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:50  توسط بهنام  | 

از هر لحظه بيداريتان براي تكميل وظايف تان استفاده كنيد.
ستايش شما در انجام وظايف تان قرار دارد.
خود خداوند يك وظيفه است!
وقتتان را با هر شب خوابيدن و دوباره, در طول بيداري چرت زدن هدر ندهيد.
تنبلي شما را بر آن مي دارد كه از انجام وظايف تان دور بمانيد.
تنبلي شما را از خدمت كردن دور نگه مي دارد.
وقتي ذهن در خواب است, "خود" ناآگاه است,
جسم نيز شروع به از دست دادن عملكرد خود مي كند.
محكم باشيد و با ذهن مبارزه كنيد!
جسم را بيدار كنيد.
تمام وظايفي كه به شما محول شده است را تكميل كنيد.
آن را بعنوان دعاي روزانه تان تلقي كنيد.
آن را راهي براي عشق ورزيدن به معبود بدانيد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:51  توسط بهنام  | 

    دیگه اینجا جای ما نیست. کسی یاد اون روزا نیست

                       دلای  سنگی  مردم .  دیگه   پاک  و  بی ریا   نیست

         دیگه    روشنایی     مرده     زیر    پاهای    سیاهی

                       دیگه    رنگ   مهربونی  با   چشامون   آشنا   نیست

         انگاری   یخ    زده    قلبا  !   باورم    نمی شه     اما

                       دیگه   حتی   عشقامونم   ساده  و  بی  ادعا نیست

         بغض   و  کینه  از  دلامون  رنگ  عاشقی  رو  شسته

                       این دلای   سرد  سنگی  .  دیگه  آینه   خدا   نیست

         این   روزا    شکوه ی   مردم .  از  دلای   ابری  شونه

                       پس  چرا  یه  چیکه  بارون   توی  قلب آدما  نیست ؟!

         چر ا   از   دوری   شبنم    دیگه   قلبی    نمی گیره ؟

                       چی شده  که  درد مردم  دیگه  مثل  درد  ما  نیست؟

         توی   بغض   سرد    و    تاری   که  فراموشی  میاره

                       دیگه  حتی  خوبیامون  . بی دلیل  و  بی  ریا  نیست

         توی  این   جهنمی  که  واسه ی  همدیگه  ساختیم

                       نه ستاره . نه شقایق . دیگه هیچی مال ما  نیست !

         آخه  تا  کی می شه  موند   و  با  تموم  دنیا  جنگید؟

                       هیشکی  غیر  این  دل  ما   نگران  غنچه ها  نیست !

         خیلی    وقته    دلم    اینجا    توی    تنهایی    گرفته

                       بریم  از  اینجا  پرستو . دیگه  اینجا  جای  ما  نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 0:7  توسط بهنام  | 

همـه رفتن کسـي دور و بـرم نيست
چنين بي کس شدن درباورم نيست

اگــر ايـن آخـر و ايـن عـاقبت بـود
بجز افسوس هوايي در سرم نيست

همه رفتن کسي با ما نموندش
کـسـي خـط دل مـا رو نخوندش

همــه رفتـن ولـي اين دل مـا رو
همونکه فکر نميکرديم سوزندش

چه حاشا کرده اين اندر نخواهش
چـه آيـا زنـده ايـم يـا جـون سپرده

چه حاشا صحبتي حرفي کلامي
چـه جـزو رفتـه هـايـي مـا نمانـده

عجـب بـالـا و پـاييـن داره دنيـا
عجب اين روزگار دل سرده با ما

يه روز دورو ورم صدتا رفيق بود
ولــي امـروز ببيـن تنهاي تنهام

خيال کردم که اين گوشه کنارا
يکــي داره هـواي کــار مــا را

يکي غمگين ميون دلسوز ما هست
نـداره آرزو آزار مـا رو

عـجـب بـالا و پايين داره دنيـا
عجب اين روزگار دل سرده با ما

يه روز دور و ورم صدتا رفيق بود
ولـي امـروز ببين تنهـاي تنهـام

تنهـاي تنهـام


 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:0  توسط بهنام  | 

نشسته بود بر روي زمين وداشت يه تكه هايي رواز روي زمين جمع مي كرد.بهش گفتم:كمك نمي خواي؟گفت:نه گفتم:خسته ميشي خوب بذار كمكت كنم ديگه؟گفت:نه خودم جمع مي كنم گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بدجوري شكسته معلوم نيست چيه؟نگاه معني داري كرد وگفت: قلبم اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته خودم بايد جمعش كنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:49  توسط بهنام  | 

اگر روزي  کسي  از  من  بپرسد       چندي که بر روي زمين بودي چه کردي
 من ميگشايم پيش رويش دفترمرا      گريان و خندان  بر مي افرازم  سرم  را
 آنگاه ميگويم که بذري نوفشاندم       تا بشکفد ، تا  بر دهد بسيار  مانده است
 در زير اين نيلي سپهر  بي کرانه       چندان  که  يارا  داشتم   در  هر  ترانه
                          نام بلند عشق را تکرار کردم
بااين صداي خسته شايد خفته اي را     در چار سوي اين  زمان  بيدار  کردم
      من مهرباني را ستودم                        من با بدي پيکار کردم
 ژمردن يک شاخه گل را رنج بردم       مرگ قناري در قفس را غصه خوردم
                      وز غصه مردم ، شبي صد بار مردم
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 22:47  توسط بهنام  |